تبليغاتX
نیاز : عشق : تنهایی : رهایی : نیاز

نیاز : عشق : تنهایی : رهایی : نیاز

بچه ها این نقشه ی جغرافیاست          بچه ها این قسمت اسمش آسیاست

شکل یک گربه در اینجا آشناست            چشمه این گربه به دنباله شماست

                                بچه ها این گربهه ابران ماست

بچه ها این سر زمین نازنین                        دشمن بسیار دارد در کمین                                  

داغ دارد هم به دل هم بر جبین              بوده نامش از قدیم ایران زمین                            

                                    یـادگار پاک قوم آریـاست

           بچه ها از هر گروه و هر نژاد دست اندر دست هم بایست داد

غارغ از هر زنده بادو مرده باد                سر به راهه مملکت باید نهاد

                             ما به میهن عاشقه صلح و صفاست

بچه ها این پرچم خیلی قشنگ          پرچم سبز و سفید و سرخ رنگ

هم نشان از صلح دارد هم ز جنگ       خار چشم دشمنان چشم تنگ 

                                   افتخار ما به آن بی انتهست

بچه ها این خانه ی اجدادی است

گشته ویران تشنه ی آبادی است             خسته از شلاقه استبدادی است

مرحم دردش کمی آزادی است                  مرحم دردش کمی آزادی است

بچه ها این کار فردای ماست ...

 

+ نوشته شده در نهم آذر 1387 13:28 توسط صابر |


در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه مي كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن...

+ نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1387 20:42 توسط صابر |


 آنگاه که غرور کسي را له مي کني،

 آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني،

آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني،

 آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ،

آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،

آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ،

مي خواهم بدانم،

دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي رسیدن به نیاز  خود دعا کني؟ ...

 بسوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند؟...

 

+ نوشته شده در دهم شهریور 1386 10:24 توسط صابر |


نیاز : خیلی مزحکه

عشق : دروغه

تنهایی : خیلی قشنگه

رهایی : شیرینه

نیاز : رفع شدنی نیست

+ نوشته شده در بیستم تیر 1386 12:16 توسط صابر |


اینک بهاریست دوباره

شاید این میوهء کال در این بهار رسید

شاید این درخت بی ثمر در این بهار شکوفه داد

شکوفهء گیلاس

طنین صاعقه

انفجار بغض ابرها

نم نم غبار نیامدن هایت را می شوید

تا دوباره چهار فصلی دیگر به انتظار بنشینم

چشم به راه آن ساعت

که همیشه یک دقیقه به هیچ است

و این قصه دوباره از نو قافیه های نقره ای وجودم را تکرار می کند

شاید این بهار

دوباره تو بر بال پرستویی مهاجر و عاشق نشستی و

آمدی از کوچه پس کوچه های بارانی ماه....

خیلی برام مهمی ....

حتی از خودم که قبل از تو از همه چیز مهم تر بود مهمتری ....

از هستیم مهمتری چون هستیه من تویی....

از چشام مهمتری چون نمیچوام جز تو ببینم ....

از قلبم برام مهمتری آخه اگه تو توش نباشی نمیخوامش....

خلاصه بگم تو تمامه زندگیمی ....

اگه یه روز نباشی من میمیرم ....

                                                              {دوستت دارم}

   

+ نوشته شده در سی ام فروردین 1386 0:42 توسط صابر |


 

واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
 
از دل من اما
چه کسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ
 
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران

باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
که در آن دولت خاموشيهاست
من شکوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي که به من مي گويد :
 "گر چه شب تاريک است
دل قوي دار ، سحر نزديک است"

                                                      حميد مصدق      

+ نوشته شده در ششم فروردین 1386 16:33 توسط صابر |


دریا که از رود جدا خواهی رفت

در پرده اسرار فنا خواهی رفت

می نوش ندانی از کجا آمده ای

خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

این کوضه چو من عاشقه زاری بود ه است

در بند سره ظلف نگاری بوده است

این دستی که بر گردن او می بینی

دستیست که بر گردن یاری بوده است

ای چرخ فلک خرابی از کینه توست

بیداد گری شیوه دیرینه  توست

ای خاک اگر سینه  تو بشکافند

از گوهر قیمتی که در سینه  توست

آن قبر که جمشید در آن جای گرفت

آهو بچه کرد و ربه آرام گرفت

بهرام که گور کرفتی این همه عمر

دیدی که چگونه گور بهرام گرفت    

+ نوشته شده در سوم اسفند 1385 13:58 توسط صابر |


 

+ نوشته شده در چهاردهم بهمن 1385 0:43 توسط صابر |


عاشق که گدایی نمی کند. عاشق که قهرمان حادثه نیست.

عاشق که محدود نمی کند. عاشق که دلتنگ نمی شود .

عاشق که نمی نالد . پس چیست راز این همه نیاز ؟

پس چیست حقیقت وجود اشک در پس چشان عاشق؟

عشق حادثه نیست که عاشق قهرمان حادثه باشد .

این همه نوشتن برای چیست؟

عشق که فراموش نمی شود. عشق زمان را فراموش می کند .

عشق که در دو کلمه شکل نمی پذیرد.

عشق زاده ی دلتنگی فاصله هاست و لعنت به فاصله ها اگر معنایشان

                         جداییست

 

+ نوشته شده در بیست و هشتم آذر 1385 1:30 توسط صابر |


راز رنگ نارنجی دریا...

غروب یعنی کوچ خورشید به جایگاهش اما بسیار شکوه انگیز ....

غروب آن هنگام است که خورشید پس از یک فعالیت روزانه خسته

میشود و به جاییروان می شود که متعلق به اوست.

براستی چه رازی در این همه شکوه نهفته است که بیشتر دلها را

 مجذوب خود کرده و عده ای به عشق نظاره اش پشت پنجره ها

 می ایستند و به رفتنش هر چند دل را غمگین میسازد مینگرند .

نمی انم خورشید آن لهظه به چه می اندیشد اما هرچه هست

درد همان انسانهای است که مشتاقانه انتظاره غروب و رنگ نارنجی

 را می کشند . خورشید صبحگاهان آن هنگام که نسیم بر روی

گلبرگها بوسه میزند از پشت کوهستان های یخ زده طلوع

می کند و آرام آرام متابد و بالا می ود . آن هنگام که در بالا ترین

نقطه آسمان ایستاده می نگرد بر آنچه روی زمین این کره خاکی

اتفاق می فتد و او آن بالا به حال ما انسانها که گاهی ناسپاسترین

مخلوقاتیم به حال ما که با این همه برتری باز قدر جایگاهمان را

نمی دانیم و آنچه که به ما مربوط نیست را انجام می دهیم .

ما قدر منزلتی که پروردگاربه ما داده ندانستیم تاسف می خورد.

خورشید اینهارا می بیند و می رود . او هنگامی که ناسپاس هارا میبیند

بغض می کنداما چون خورشید نامیده شده چون او را اسوه حرارت و

صبوری می دانند گریه نمی کند و به شکل گلوله ای بزرگ و نارنجی

میهمانه دریا می شود

و آن انسانهایی که از پشت پنجره به انتظار ایستاده اند قطعا همانهایی

هستند که همچون خورشید دلشان به درد آمده و خود را همرنگ او می داند .

آری این است راز این شفق های خونین و راز زیبایی میهمانیه دریا و راز دل

دوستداران غروب خورشید ....

وقتی غروب میشه پشت پنجره می ایستم

به تو فکر می کنم تو فکر دیگه ای نیستم

با خودم میگم چرا اینقدر غروب دلگیره ؟

کی میشه یه روزی اون دستامو بگیره ؟

وقتی که غروب میشه خورشید میره نمی مونه

منم تنها میشم اونم میره دیگه پیشم نمیمونه

پشت پنجره می مونم می بینم خورشید میره

خورشید که رفت می بینم اونم داره می ره

می دونی وقتی غروب میشه من تنها میشم

وقتی غروب میشه دیگه اون نیست بمونه پیشم

یعنی یه روز میشه که اون بیاد دیگه نره؟

اون بیادو وقت غروب منو تنها نزاره؟

ولی نمی شه میدونی چرا ؟

آخه اون می خواد که بونه اما وقتی منو می بینه دلش می گیره !

یکشنبه : ۱۲/ ۹ /۸۵         ساعت : ۲:۳۸

+ نوشته شده در سیزدهم آذر 1385 1:7 توسط صابر |


 صبورم اما ...

به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم

یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خود می بندم

من صبورم اما ...

چقدر با همه ی عاشقیم محزونم ! وبه یاد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم

من صبورم اما ...

بی دلیل از قفس کهنه شب می ترسم

بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند

من صبورم اما ...

آه ...

 این بغض گران صبرچه ميداند چیست!...

+ نوشته شده در یکم آذر 1385 22:16 توسط صابر |


وقتی تو چشمات نگاه می کنم گریم میگیره !...

زمانی که دست زندگی سنگین و شب بی ترانست !

هنگام عشق و اعتماد است .

ودست زندگی چه سبک می شود و شب چه پر ترانه !

آن گاه که به هم عشق می ورزیم و اعتماد داریم .

آن گاه همه چیز سبکتر می شود و ترانه ها از میان تاریکی شب بر می خیزند!...

{ جبران خلیل جبران }

+ نوشته شده در بیست و دوم آبان 1385 22:58 توسط صابر |


دستهايش رو به آسمان، آبي دريا در پشت سرش، روبرويش خدايي عظيم و در چشمانش...

لذتي داشت وقتي صداي آب و صداي پسرک با هم قاطي شدند، و واژه ها و کلمات پر از معناي عشق..

دريا، کنار دريا که هستي به فکر همه چيز مي افتي بجز خود دريا، نميدانم شايد تعبيرم کمي گيج کننده و گنگ باشد، خوب ميدانم که در مقابل عظمت دريا بايد سپاس گفت و سکوت کرد..

لذتي داشت وقتي که جملات از عمق جان و روح به پرواز در مي آمد و هم چون موجهاي دريا پر تلاطم بودند...

ادعوني استجب لکم،

عشق را مي شود در لحظه جستجو کرد، ميشود در نگاهي که شايد هيچوقت ديگه در هيچ کجايي دنيا نبيني، عشق را مي شود در واژه هاي خدايي ديد و حس کرد...

زندگی را نميدانم در دستهاي کودک فال فروش مي بينم، يا در قنوت يک عاشق، يا در نگاه محبت آمیز مادر به فرزندش یا در اشکهای آن سفر کرده ...

ميدانم که عشق و زندگي هر چه باشند در کلمات ذهن ما جاري هستند و ما مسئول پرورش و اوج دادن به آنها هستیم، باید از این امانت خوب استفاده کنیم..

 

+ نوشته شده در هجدهم آبان 1385 15:50 توسط صابر |


تا حلا تنها بودی؟

تا حالا تنها شدی ؟

تا حالا تنها موندی؟

اصلا تو تنهایی یا رهایی؟

می دونی تنهایی چه حسیه؟

تنهایی حسه خوبی نیست .

تنهایی واسه ادما نیست .

تنهایی واسه عاشقا نیست .

تنهایی ماله ما نیست .

تنهایی خیلی بده ....                    خیلی بد!

من تنها بودم ....

ولی می دونستم تنهایی مال من نیست .

می دونستم تنهایی از من نیست .

می دونستم تنهایی اخرش نیست ....          اخرش نیست !

وقتی تنها بودم خیلی گریه می کردم !

وقتی تنها بودم کسی نبود ....          هیچ کس نبود !

وقتی تنها بودم دلم گرفته بود.

وقتی تنها بودم کسی نبود

کسی نبود که بشنوه حرفه دلم

کسی نبود که بهش بگم حرفه دلم

کسی نبود که من بهش دلمو بدم .....               هیچ کس نبود!

ولی هنوز امید داشتم

هنوز امید داشتم                    می دونستم !

می دونستم تنهایی مال ادما نیست ... . .           مال ادما نیست !

می دونستم تنهایی اخرش نیست

ولی نمی دونستم که اخرش چیه             نمی دونستم !

نمی دونستم که اخرش خوبیه یا بدیه !

نمی دونستم که اخرش تنهاییه یا رهاییه !

نمی دونستم که اخرش تنهاییه یا رهایی از تنهایی؟

نمی دونستم که اخرش تویی یا کسه دیگه ؟

نمی دونستم که اخرش تویی یا بازم تنهاییه ....            نمی دونستم !

جمعه: ۶/۸/۸۵       ساعت:   ۴:۴۵ 

+ نوشته شده در پنجم آبان 1385 22:55 توسط صابر |


خیلی وقت بود که من کسی رو نداشتم

خیلی وقت بود که دیگه تنها بودم

خیلی وقت بود دیگه کسی نبود

من و تنهایی مونده بودیم

من تو رو تو رویا دیدم

خیلی وقته که میخوام برم

نمی دونم که مشکلی یا حله مشکلم

وقتی که دیدم تو رو سره راهم

با خودم گفتم:

 تو همونی که من تو رویا دیدم ؟

تو همونی که من دلمو بهش دادم ؟

تو همونی که من نمی خوام از دستش بدم !

اره تو همونی که می خوام باهاش برم .

اره تویی تو تو حله مشکلم !

ولی من هنوز تو رو ندارم

ندارم ....                   پس تنهام

ولی من صبر میکنم

من می مونم تا یه روزی تو رو تو دستام بگیرم

تا یه روزی دستاتو تو دستم بگیرم

وقتی که گریه میکنی منم باهات گریه کنم.

وقتی که تو رو سره رام می دیدم

فقط بهت زل میزنم            به تو

سرت پایین بود ولی میدونم تو فکره تو  منم

یه روز نشسته بودم تو فکرتو

نمی دونم چه حسی بود نسبت به تو

فقط این بود که میگفت:                   بازم بمون

با زم بمون به انتظار

یه روز می یاد اون که می خوای

اون روز رسید و تو رو با خودش اورد

حالا منو تو با این دلم میشیم سه تا

دیگه معنایی نداره تنها موندنه ما.

تو همون بهونه  واسه رهایی

بهونه واسه رهایی از تنهایی

چه حسی دارم    حسه رهایی   اونم رهایی از تنهایی

جمعه :۲۸/۷/۸۵    ساعت:۲۳:۳۵

 

+ نوشته شده در سی ام مهر 1385 22:43 توسط صابر |


ما دو تا پرنده بودیم خونمون رو سقفه ابرا

تو اسمونه شادی بی خیال از فکره فردا

اما یک روز نمی دونم که ته افق چی دیدی

که گذشتی از من اسون تکو تنها پر کشیدی

تو این راهه نرفته حالا من موندمو غم

تنم زخمیه راهه یه دنیا درد و ماتم

رفیقه اسمونی      به کجا پر کشیدی       غمه تنهایی و تو

                              چشام ندیدی !....

با صدایه غم گرفته تویه تنهایی می خونم

اگه رفتی از کنارم من به یاده می مونم

می دونی از تو جدایی برایه من خیلی درده

شبو روزم دیگه بی تو ساکت و تیر و سرده

تنم زخمیه درده پرو بالم شکسته

غمه تلخه تنهایی رویه قلبم نشسته

رفیقه نیمه راهم به کجا پر کشیدی

غمه تنهایی و تو چشام ندیدی....

+ نوشته شده در بیست و هفتم مهر 1385 22:30 توسط صابر |


چرا وقتی که ادم تنها میشه

غمو غصش غده یه دنیا میشه 

میره یه گوشه ی پنهون می شینه

 اونجارو مثل یه زندون میبینه

+ نوشته شده در بیست و دوم مهر 1385 20:14 توسط صابر |


 

ای! همسفر من بامن سفر کن

در اوج تنهایی به من نظر کن

بامن سفر کن و ببین ‌  ببین که عاشقت منم

نمیتونم بی تو باشم اگه باشم جون میکنم

میخوام بهت  بگم حرفه دلم

بهت می گم هرچی دارم تو این دلم

 میگم که من ازاین دنیا تو رو دارم

تو رو هم با هیچی  عوض نمیکنم

اینم بگم که من تو این دنیا یه گل دارم

اونو به هیچکس نمیدم

چونکه خیلی دوسش دارم

 

 خوب بود گ م؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 


 

+ نوشته شده در بیست و ششم شهریور 1385 1:55 توسط صابر |


با ورم نميشه دستات تويه دست من نباشه

رو درو ديوار خونه گرد تنهايي مونده باشه

تو هموني كه ميگفتي تو دنيا هيچكي مثل من پيدا نميشه

تو هموني كه ميگفتي قلبم ماله تو باشه واسه هميشه

باورم نميشه كه چشمات بره ماله ديگرون ش

با غريبه آشنا باشه با غريبه مهربون شه

+ نوشته شده در یازدهم شهریور 1385 2:49 توسط صابر |


X

عشق من

بنام پاکی چشمانت
دستان مرا بگیر
حسرت نمی گذارد تو
را فراموشت کنم و عشق
مانع ایست قلبی
و تنها نگاه تو می تواند
مانع از این مرگ شود
دوستت دارم و می خواهم
در کنار من بمانی
بگذار این حسرت به
واقعیتی تبدیل شود
و در کنارت بودن
را احساس کنم
ای کاش می توانستی
دیدگان شسته شده از
اشک مرا ببینی و دستان
مرا در حالی که تو را
نشانه رفته اند
و
تنها با صدای قلب تو
خو گرفته اند
را احساس کنی
لحظه لحظه های تنهایی من
با تو و به یاد تو
پُر می شود
و
بِدان
تنها تو دلیل زنده بودنی
راهی ست راه عشق
که هیچش کناره نیست
آنجا جز آنکه جان
بسپارند چاره نیست...
----------------
تو تمام زندگیمی
عشق منی .
جون منی .
عمر منی
بیا مال من باش
تا همیشه عشقم
از تو کم نمی شه
عشق خوبم با تو هستم.
من به هیچ کس دل نبستم
با تو قلبم غم نداره
عاشقیمون موندگاره
دست گرمت سایبونه
باورم کن عاشقونه
عشق من باش بهترینم
عاشقم باش نازنینم
مال من باش عاشقونه
عاشقم باش بی بهونه
خوب من باش مهربونم
باورم کن هم زبونم
عشق من باش بهترینم
عاشقم باش نازنینم
بگو .
بگو مال منی تو آتیش
به جونم میزنی تو
با دل من هم صدا باش
با نگاهم آشنا باش
وقتی هستی غم ندارم
با تو چیزی کم ندارم
با تو بودن عاشقونست
تو نباشی دل دیونست
عشق منی .
جون منی .
عمر منی...... می دونی؟
-----------------
آروم جونم
می خوام از تو چشمات
رنگ دریا رو بگیرم
توی موج نگاهت
گم بشم برات بمیرم
واسه گرفتن
دست های تو .
تو دست سردم
بدنبال تو تا آخر
دنیا رو می گردم
عشق من .
عشق خوبم .
همه بود و نبودم
واسه گرمیه دستات
شعر دی رو من سرودم
می خونم با همین
حال خرابم و دل خونم
بیا ای عشق
من آروم جونم


Home
Email
Bahar20

Archives

هفته دوم آذر 1387

هفته چهارم آبان 1387

هفته دوم شهریور 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته اوّل اسفند 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385



Links

وبلاگ هامان جووووووووووون
پلک های مرطوب مرا باور کن...
تنهای شب در شهر
کد Aهنگ واسه بلاگفا
قالب توپ رایگان
لولوی بهاری
زیباترین
هوای پاییز
ستاره ی دنباله دار
جیگی و نانای
تقدیر
حرفهای دلم پنهانیست
هوای پاییز
تنهاترین
نسرین تنها
امید
آبهای سفید
تنهایی را با تو قسمت میکنم...
تنهایی دختری تنها
زیر گنبد کبود
گلهای احساس
لینک باکس
مهرنوش
کسی که می دونه دوسش دارم
آوای عشق
خیلی وقته که دلم با کسی نیست !...
بشنو از دل چون حکایت می کند
من مثل هیچکس نیستم
عشق من حمید رضا
مهسا جون
بهترین کد های موزیک برای وبلاگ
طـــراح قـــالــب
** احساسی ترین نوشته ها **
کسب درآمد
جاوا اسکریپت
داستان کوتاه عاشقانه
اس ام اس فارسی
منبع کد آهنگ برای وبلاگ
منبع کد موزیک برای وبلاگ
قالب های بهاربیست


LinkDump

آرشیو پیوندهای روزانه